کودکان و استرس جنگ؛ چطور در روزهای بحران از آرامش بچهها محافظت کنیم؟
گاهی فکر میکنیم اگر جلوی بچهها درباره جنگ حرف نزنیم، آنها چیزی نمیفهمند.
اما کودک ممکن است معنای دقیق «حمله»، «آتشبس» یا «درگیری نظامی» را نداند و در عین حال متوجه همهچیز شده باشد: صدای تلویزیون، نگرانی پدر و مادر، تماسهای بیشتر با خانواده، نگاه کردن مداوم بزرگترها به موبایل، صحبتهایی که ناگهان با ورود او قطع میشوند و حتی تغییر کوچکی در برنامه روزمره خانه.
کودکان معمولاً اطلاعات کمتری از ما دارند، اما فضای احساسی خانه را بسیار خوب دریافت میکنند.
برای همین در روزهایی که خبر جنگ، حمله، ناامنی یا احتمال گسترش درگیریها زیاد میشود، سؤال اصلی این نیست که:
«چطور کاری کنیم بچه اصلاً متوجه نشود؟»
سؤال بهتر این است:
«چطور کمک کنیم چیزی که متوجه میشود، برای ذهنش قابل تحمل و قابل فهم باشد؟»
خبر خوب این است که حتی در شرایط بسیار سخت، نحوه برخورد والدین میتواند تفاوت بزرگی ایجاد کند.
پژوهشهای مربوط به رشد کودک نشان میدهند تجربه یک شرایط سخت الزاماً به معنای آسیب روانی دائمی نیست. یکی از مهمترین عوامل محافظتکننده برای کودکان، داشتن حداقل یک بزرگسال باثبات، قابل اعتماد و حمایتگر است که به کودک احساس امنیت و ارتباط بدهد.
آیا اصلاً باید درباره جنگ با کودک حرف بزنیم؟
بله؛ اما نه بیشتر از چیزی که کودک نیاز دارد.
این دو افراط معمولاً مفید نیستند:
اینکه تمام جزئیات اخبار را در اختیار کودک قرار دهیم، و اینکه تصور کنیم اگر هیچ توضیحی ندهیم او چیزی نمیفهمد.
UNICEF توصیه میکند ابتدا بفهمیم کودک چه چیزی شنیده، چه برداشتی کرده و دقیقاً از چه چیزی میترسد. ممکن است نگرانی او با چیزی که ما تصور میکنیم کاملاً متفاوت باشد.
مثلاً کودکی که شنیده «ممکن است جنگ شود» شاید در ذهنش تصور کرده باشد همین امشب خانهاش منفجر میشود.
کودک دیگری ممکن است فقط نگران این باشد که:
«مامان و بابام میمیرن؟»
و کودکی دیگر اصلاً نگران جنگ نباشد و تنها به این فکر کند که:
«فردا میتونم برم خونه مامانبزرگ؟»
بنابراین قبل از اینکه شروع به توضیح دادن کنید، بپرسید:
«تو چی شنیدی؟»
و بعد:
«کدوم قسمتش تو رو نگران کرده؟»
گاهی همین دو سؤال اطلاعات بسیار بیشتری از یک سخنرانی طولانی به ما میدهد.
آیا باید حقیقت را به کودک بگوییم؟
بله؛ ولی حقیقت متناسب با سن کودک با تمام حقیقتی که یک بزرگسال میداند یکسان نیست.
اگر واقعاً نمیدانید چه اتفاقی قرار است بیفتد، بهتر است نگویید:
«قول میدم هیچ اتفاقی نمیافته.»
چون ممکن است خودتان هم چنین اطمینانی نداشته باشید.
در عوض میتوانید بگویید:
«الان ما کنار هم هستیم و بزرگترها حواسشون به شرایط هست. اگر لازم باشه کاری انجام بدیم، من بهت میگم و با هم انجامش میدیم.»
یا:
«من هم نمیدونم دقیقاً چه اتفاقی میافته، ولی وظیفه من اینه که مراقب تو باشم و اگر لازم شد جایی بریم یا کاری انجام بدیم، با هم انجامش میدیم.»
UNICEF نیز توصیه میکند اگر پاسخ چیزی را نمیدانیم، بهجای ساختن یک جواب قطعی، صادقانه بگوییم که نمیدانیم. در عین حال باید اطلاعات را آرام، کوتاه و متناسب با سن کودک ارائه کنیم.
برای بچههای کوچک چقدر درباره جنگ توضیح بدهیم؟
برای کودکان پیشدبستانی معمولاً توضیحات بسیار کوتاه کافی است.
مثلاً:
«بین بعضی کشورها مشکل پیش اومده و بزرگترها دارن سعی میکنن حلش کنن. ما حواسمون هست وم.»
لازم نیست درباره تعداد کشتهشدگان، موشکها، اهداف نظامی یا سناریوهای احتمالی صحبت کنید.
کودک پنجساله برای احساس امنیت لازم نیست تحلیل سیاسی داشته باشد.
لازم است بداند:
الان کجاست؟ چه کسی مراقب اوست؟ امشب کجا میخوابد؟ و اگر اتفاقی افتاد چه کسی به او میگوید چه کار کند؟
کودکان دبستانی چه چیزی باید بدانند؟
از حدود سن مدرسه، کودکان اطلاعات بیشتری از دوستان، مدرسه، اینترنت و صحبت بزرگترها دریافت میکنند.
اینجا پنهان کردن کامل موضوع معمولاً دشوار است.
میتوانید توضیح کمی کاملتری بدهید:
«بین کشورها درگیری وجود داره و ممکنه خبرهای نگرانکننده بشنویم. خیلی از چیزهایی که تو اینترنت میبینی ممکنه درست نباشه یا مربوط به زمان و جای دیگری باشه. هر چیزی دیدی که ترسونَدت، قبل از اینکه باورش کنی بیا با هم بررسیش کنیم.»
این سن زمان خوبی برای آموزش یکی از مهمترین مهارتهای زندگی امروز است:
هر چیزی که در شبکههای اجتماعی دیده میشود، خبر معتبر نیست.
نوجوانها را از اخبار دور کنیم؟
معمولاً نه به شکل کامل.
نوجوان احتمالاً خودش به اخبار، تلگرام، اینستاگرام، ایکس یا گروه دوستانش دسترسی دارد. تلاش برای ایجاد یک دیوار کامل ممکن است عملی نباشد و حتی باعث شود اطلاعات را بدون حضور شما دریافت کند.
آکادمی اطفال آمریکا میگوید نوجوانان نسبت به کودکان کوچکتر بیشتر به دنبال اخبار جنگ میروند و احتمال بیشتری دارد که با این محتوا در شبکههای اجتماعی مواجه شوند. برای آنها گفتوگو و سواد رسانهای معمولاً مفیدتر از ممنوعیت مطلق است.
میتوانید درباره این سؤالها با نوجوانتان حرف بزنید:
این خبر از کجا آمده؟
منبع اصلی آن چیست؟
آیا فقط یک کلیپ کوتاه دیدهایم یا گزارش کامل داریم؟
این تصویر مربوط به همین اتفاق است یا ممکن است قدیمی باشد؟
آیا خواندن خبر جدید در این لحظه اطلاعات مفیدی به ما میدهد یا فقط اضطرابمان را بیشتر میکند؟
این خودش نوعی آموزش بسیار مهم است.
آیا تلویزیون باید تمام روز روی اخبار باشد؟
نه. مخصوصاً اگر کودک خردسال در خانه است.
این یکی از واضحترین توصیههای منابع تخصصی است.
UNICEF توصیه میکند قرار گرفتن کودکان در معرض جریان دائمی تصاویر و تیترهای نگرانکننده محدود شود و حتی پیشنهاد میکند اخبار در حضور کودکان کوچک خاموش باشد.
شبکه ملی استرس تروماتیک کودکان آمریکا نیز میگوید هرچه کودک مدت بیشتری در معرض پوشش رسانهای جنگ قرار گیرد، احتمال واکنشهای منفی بیشتر میشود و کودکان پیشدبستانی در صورت امکان اصلاً نباید پوشش خبری جنگ را تماشا کنند.
یک دلیل مهم هم وجود دارد.
درک زمان و مکان در کودک کوچک مثل بزرگسال نیست.
ما یک کلیپ انفجار را میبینیم و میدانیم:
«این اتفاق دیروز افتاده، هزار کیلومتر آنطرفتر بوده و تلویزیون برای بار ششم همان فیلم را پخش میکند.»
یک کودک خردسال ممکن است چنین برداشتی نداشته باشد.
پخش مکرر همان تصویر میتواند برای او شبیه این باشد که اتفاق بارها در حال رخ دادن است.
بنابراین روشن بودن تلویزیون از صبح تا شب روی شبکه خبر، حتی اگر کودک ظاهراً مشغول بازی باشد، انتخاب خوبی نیست.
خود پدر و مادر چقدر باید اخبار بخوانند؟
این بخش شاید حتی از مدیریت موبایل کودک مهمتر باشد.
ممکن است تلویزیون خاموش باشد اما مادر هر سه دقیقه یک بار تلگرام را چک کند، پدر با اضطراب تماس بگیرد، پیام جدیدی بیاید و همه ناگهان ساکت شوند.
کودک از این رفتارها میفهمد:
«یک اتفاق خطرناک در حال رخ دادن است.»
لازم نیست والدین خودشان را از اخبار محروم کنند. در بحران داشتن اطلاعات معتبر ضروری است.
اما میتوان بهجای دنبال کردن بیوقفه خبرها، چند زمان مشخص در روز برای بررسی منابع معتبر تعیین کرد.
UNICEF نیز توصیه میکند والدین بهجای آنلاین بودن دائمی، زمانهای مشخصی برای دریافت اخبار انتخاب کنند؛ هم برای سلامت روان خودشان و هم چون کودکان واکنشهای احساسی والدین را دریافت میکنند.
آیا باید جلوی بچه وانمود کنیم اصلاً نمیترسیم؟
نه.
کودک به یک ربات خونسرد نیاز ندارد.
دیدن اینکه بزرگسال هم ممکن است نگران شود ولی میتواند نگرانیاش را مدیریت کند، حتی میتواند آموزنده باشد.
مثلاً گفتن:
«من هم یکم نگرانم. وقتی آدم خبرهای اینجوری میشنوه ممکنه بترسه. برای همین من خبرها رو از جای مطمئن نگاه میکنم، بعد موبایلم رو کنار میذارم و کارهای معمولمون رو انجام میدیم.»
بسیار متفاوت است با:
«وای خدایا معلوم نیست چی میشه!»
یا تماسهای وحشتزدهای که کودک تمام آنها را میشنود.
UNICEF تأکید میکند کودکان از حالت چهره، زبان بدن و رفتار والدین سرنخ احساسی میگیرند. والد میتواند بگوید خودش هم میترسد، اما بهتر است این احساس را به شکلی آرام و قابل کنترل بیان کند.
یک اشتباه رایج: حرف نزدن جلوی کودک، ولی حرف زدن «کنار» کودک
خیلی از کودکان اطلاعات ترسناک را زمانی دریافت نمیکنند که ما مستقیماً با آنها حرف میزنیم.
زمانی دریافت میکنند که تصور میکنیم حواسشان نیست.
مثلاً مادر به پدر میگوید:
«میگن امشب ممکنه بزنن.»
یکی میگوید:
«فلانی گفته سریع بنزین بزنید.»
دیگری جواب میدهد:
«اگه راهها بسته بشه چی؟»
کودک شاید معنای تمام این جملات را نفهمد.
و دقیقاً همین موضوع میتواند ترسناکتر باشد.
مغز کودک جاهای خالی داستان را با تخیل خودش پر میکند.
NCTSN به والدین توصیه میکند مراقب مکالمه بزرگسالان در حضور کودکان کوچک باشند، چون کودک ممکن است بخشهایی از گفتوگو را بشنود، برداشت اشتباهی داشته باشد و اضطرابش بیشتر شود.
اگر جنگ واقعاً به محیط زندگی نزدیک شود، چه کنیم؟
در این مرحله اولویت از «توضیح اخبار» به ایجاد احساس امنیت همراه با آمادگی واقعی تغییر میکند.
کودک باید متوجه شود که خانواده برنامه دارد، اما نباید حس کند مسئول حفظ جان خانواده است.
اگر ممکن است نیاز به خروج از خانه، رفتن به مکانی امن یا تغییر محل زندگی وجود داشته باشد، مراحل را ساده و از قبل توضیح دهید.
مثلاً:
«اگر لازم شد بریم جای امنتر، اول کفشهامون رو میپوشیم، بعد این کیف رو برمیداریم و همه با هم میریم. تو فقط کنار من میمونی. بقیه کارها با منه.»
این جمله یک پیام بسیار مهم دارد:
تو مسئول این بحران نیستی. بزرگترها مسئول مراقبت از تو هستند.
UNICEF توصیه میکند در شرایط اضطراری، اتفاق بعدی را به صورت مرحلهبهمرحله برای کودک توضیح دهیم. دانستن اینکه «بعدش چه میشود» میتواند بخشی از احساس کنترل را به کودک برگرداند.
یک وسیله کاملاً غیرضروری که ممکن است خیلی ضروری شود
عروسک محبوب.
پتوی همیشگی.
کتاب مورد علاقه.
یک ماشین کوچک.
یا هر شیئی که کودک با آن احساس آشنایی میکند.
در شرایطی که تمام محیط اطراف تغییر کرده، یک شیء آشنا میتواند بخشی کوچک از «دنیای قبلی» را همراه کودک نگه دارد.
اگر خانواده مجبور است سریع خانه را ترک کند و امکانش وجود دارد، اجازه بدهید کودک یک وسیله کوچک و محبوبش را همراه بیاورد.
این وسیله از نظر فیزیکی ضروری نیست.
اما ممکن است از نظر احساسی ارزش زیادی داشته باشد.
برنامه روزمره را تا جایی که میشود حفظ کنید
در جنگ و بحران تقریباً همهچیز غیرقابل پیشبینی میشود.
برای کودک، همین غیرقابل پیشبینی بودن بخش بزرگی از استرس است.
به همین دلیل حفظ حتی قسمت کوچکی از زندگی عادی اهمیت دارد.
زمان تقریبی غذا.
مسواک زدن.
قصه قبل از خواب.
نقاشی.
بازی.
تماس با مادربزرگ.
جمع کردن اسباببازیها.
یا حتی همان آهنگی که همیشه قبل از خواب میخواندید.
UNICEF در توصیههای خود برای خانوادههای درگیر بحران بارها بر حفظ یک روال روزانه تا حد ممکن تأکید کرده است؛ چون ساختار و پیشبینیپذیری به کودک کمک میکند بخشی از احساس کنترل و ارتباطش با زندگی عادی را حفظ کند.
لازم نیست برنامه فوقالعادهای برای کودک طراحی کنید.
گاهی خوردن صبحانه همیشگی در یک ساعت تقریباً همیشگی خودش پیامی است:
«هنوز بخشهایی از دنیا سر جای خودش است.»
در روزهای بحران، بازی کردن کار بیهودهای نیست
وقتی بزرگسال درگیر پیدا کردن خبر، خرید وسایل، برنامهریزی و نگرانی است، ممکن است بازی کودک بیاهمیت به نظر برسد.
اما برای کودک بازی یکی از راههای پردازش دنیا است.
نقاشی، قصه، عروسکبازی، ساختن با مقوا، خمیربازی، موسیقی یا بازیهای خانوادگی میتوانند فرصتهایی برای آرام شدن و بیان احساسات فراهم کنند.
UNICEF نیز در راهنماهای مربوط به جنگ پیشنهاد میکند فعالیتهایی مثل نقاشی، قصه، بازی و کارهای خلاقانه تا جای ممکن ادامه پیدا کنند.
گاهی کودک موضوع جنگ را وارد بازی خودش میکند.
مثلاً عروسکها مجبور میشوند خانهشان را ترک کنند.
یک ماشین به نجات آدمها میرود.
خانه اسباببازی خراب میشود و دوباره ساخته میشود.
لازم نیست فوراً بازی را متوقف کنیم.
این میتواند یکی از روشهای کودک برای فهمیدن چیزی باشد که در اطرافش اتفاق افتاده است.
بهتر است مشاهده کنیم و اگر کودک خواست، وارد گفتوگو شویم.
کودک بعد از ترس ممکن است «بدرفتار» نشود؛ ممکن است مضطرب شده باشد
استرس در کودکان همیشه به شکل جمله «من اضطراب دارم» ظاهر نمیشود.
یک کودک چهارساله اصلاً ممکن است نتواند چنین حسی را نامگذاری کند.
ممکن است ناگهان بیشتر به مادر بچسبد.
دوباره شبها بخواهد کنار والدین بخوابد.
کودکی که قبلاً کنترل ادرار داشته دوباره شبادراری پیدا کند.
بدخلقتر شود.
بیشتر گریه کند.
از صداها بترسد.
اشتها یا خوابش تغییر کند.
کودکان مدرسهای ممکن است دلدرد یا سردرد پیدا کنند، تمرکزشان کم شود، عملکرد مدرسه افت کند یا مرتب درباره مرگ و امنیت سؤال کنند.
نوجوانان ممکن است عصبانیتر، گوشهگیرتر یا بیحوصلهتر شوند.
این نوع واکنشها بعد از اتفاقات شدید و ترسناک شناختهشدهاند و بسته به سن کودک شکل متفاوتی دارند.
بنابراین در دوره بحران شاید لازم باشد کمی قبل از اینکه بگوییم:
«چقدر لوس شدی!»
از خودمان بپرسیم:
«ممکنه ترسیده باشه؟»
آیا جنگ میتواند روی بزرگسالی کودک اثر بگذارد؟
بله، بهخصوص اگر کودک برای مدت طولانی در معرض ترس شدید، خشونت، فقدان، آوارگی یا بیثباتی قرار بگیرد.
قرار گرفتن مستقیم در جنگ با افزایش خطر مشکلاتی مثل اضطراب، افسردگی، علائم استرس پس از سانحه، مشکلات رفتاری و اختلال در عملکرد کودکان ارتباط دارد. آکادمی اطفال آمریکا نیز تأکید میکند اثرات درگیری مسلحانه میتواند سلامت جسمی، روانی و رفتاری کودکان را تحت تأثیر قرار دهد و در بعضی شرایط تا مراحل بعدی زندگی ادامه پیدا کند.
اما اینجا یک نکته بسیار مهم وجود دارد.
«کودکی که جنگ دیده است» مساوی با «بزرگسالی که حتماً آسیب روانی خواهد داشت» نیست.
علم رشد کودک بین تجربه سخت و آنچه «استرس سمی» نامیده میشود تفاوت قائل است.
مرکز رشد کودک دانشگاه هاروارد توضیح میدهد که استرس شدید وقتی خطرناکتر میشود که برای مدت طولانی فعال بماند و کودک حمایت یک رابطه امن و پاسخگو با بزرگسال را نداشته باشد.
برعکس، حضور یک بزرگسال قابل اعتماد میتواند مثل یک ضربهگیر عمل کند و به سیستم استرس کودک کمک کند دوباره آرام شود.
بنابراین شاید یکی از مهمترین جملههای این مقاله همین باشد:
در شرایطی که نمیتوانیم تمام اتفاقات بیرون را کنترل کنیم، هنوز میتوانیم بخشی از تجربه درونی کودک را تغییر دهیم.
استرس سمی یعنی چه؟
هر استرسی برای کودک مضر نیست.
کمی اضطراب قبل از روز اول مدرسه، ترس از آمپول یا ناراحت شدن بعد از یک اتفاق سخت بخشی از زندگی است.
حتی یک حادثه شدید نیز الزاماً «استرس سمی» ایجاد نمیکند.
مشکل زمانی جدیتر میشود که سیستم هشدار بدن کودک برای مدت طولانی و با شدت بالا روشن باقی بماند و حمایت کافی برای آرام شدن وجود نداشته باشد.
هاروارد این وضعیت را Toxic Stress یا استرس سمی مینامد.
فعال بودن طولانیمدت سیستم استرس در کودکی میتواند روی رشد مغز و سیستمهای دیگر بدن اثر بگذارد و با مشکلات یادگیری، توجه و سلامت روانی و جسمی در سالهای بعد ارتباط داشته باشد.
ولی حتی در همین پژوهشها دائماً یک عامل محافظتی تکرار میشود:
رابطه امن با یک بزرگسال.
یعنی اگر خودمان مضطرب باشیم، به بچه آسیب میزنیم؟
نه؛ مسئله به این سادگی نیست.
والد هم انسان است.
ممکن است بترسد، گریه کند، نگران خانوادهاش باشد یا از آینده مطمئن نباشد.
هدف این نیست که کودک هرگز ناراحتی مادر یا پدر را نبیند.
اتفاقاً میتوان احساس را نامگذاری کرد و همزمان شیوه مدیریت آن را نشان داد:
«من الان نگرانم، برای همین چند نفس آروم میکشم و بعد میرم اطلاعات درست رو چک میکنم.»
این برای کودک پیام متفاوتی دارد:
احساس ترس وجود دارد، اما قابل مدیریت است.
چیزی که بیشتر میتواند کودک را نگران کند، قرار گرفتن مداوم در محیطی است که بزرگسالها دائماً در وحشت، بحث، گریه، خشم یا پیشبینی فاجعه هستند و کودک هیچ نقطه امنی پیدا نمیکند.
مراقبت از سلامت روان خود والد، بخشی از مراقبت از کودک است.
اگر صدای انفجار یا اتفاق ترسناکی را شنید، چه بگوییم؟
اول ایمنی واقعی.
بعد توضیح.
در لحظه خطر، سخنرانی طولانی کمکی نمیکند.
کودک نیاز دارد جملهای کوتاه بشنود:
«من کنارتم. الان با هم میریم جای امنتر.»
بعد از اینکه شرایط آرامتر شد، اگر سؤال داشت توضیح بیشتری بدهید.
اگر شما هم ترسیدهاید، اشکالی ندارد.
اما سعی کنید رفتار شما یک پیام مشخص داشته باشد:
«میترسم، ولی میدانم قدم بعدی چیست.»
همین تفاوت بسیار مهم است.
اگر مجبور شویم خانه را ترک کنیم چه؟
ترک ناگهانی خانه برای کودک فقط تغییر مکان نیست.
اتاق، تخت، اسباببازیها، مدرسه و حتی بوی خانه بخشی از دنیای امن او هستند.
اگر فرصت دارید، قبل از حرکت خیلی کوتاه توضیح دهید:
«الان برای اینکه امنتر باشیم چند روز میریم یه جای دیگه.»
اگر نمیدانید چه زمانی برمیگردید، قولی که مطمئن نیستید ندهید.
میتوانید بگویید:
«نمیدونم دقیقاً کی برمیگردیم. هر وقت خودم اطلاعات بیشتری داشتم بهت میگم.»
UNICEF نیز در راهنمای خانوادههای مجبور به ترک خانه، بر همین صداقت ساده و توضیح مرحلهبهمرحله تأکید میکند.
چه چیزهایی را بهتر است هرگز جلوی کودک نگوییم؟
در یک بحران واقعی ممکن است خودمان هم کنترل کلماتمان را از دست بدهیم. اما تا حد امکان بهتر است از جملاتی مثل اینها دوری کنیم:
«قراره همهچی نابود بشه.»
«هیچجا امن نیست.»
«همهمون میمیریم.»
«دیگه آیندهای نداریم.»
«نمیدونم چه خاکی تو سرمون کنیم.»
این جملات برای یک بزرگسال شاید فقط تخلیه هیجان باشند.
برای کودک ممکن است تبدیل به تعریف واقعیت شوند.
در مقابل، لازم نیست مثبتاندیشی غیرواقعی هم داشته باشیم.
جملههایی مثل:
«شرایط سخته، ولی ما قدمبهقدم جلو میریم.»
یا:
«الان کاری که باید انجام بدیم اینه که کنار هم بمونیم.»
هم واقعیترند و هم تنظیمکنندهتر.
۱۰ کاری که در روزهای جنگ و بحران بیشترین کمک را به کودک میکند
اخبار را دائماً در پسزمینه خانه پخش نکنید. مخصوصاً کودکان خردسال نباید مکرراً تصاویر جنگ را ببینند.
اول بپرسید کودک چه چیزی میداند. قبل از توضیح بیشتر، سوءبرداشتهای او را پیدا کنید.
اطلاعات کوتاه، واقعی و متناسب با سن بدهید. نیازی به جزئیات هولناک نیست.
قولی که نمیتوانید تضمین کنید ندهید. بهجای «هیچ اتفاقی نمیافتد» بگویید «اگر لازم باشد کاری انجام دهیم، من کنارت هستم و با هم انجامش میدهیم».
یک برنامه ساده خانوادگی داشته باشید. کودک بداند اگر مجبور به جابهجایی شدید، کنار چه کسی میماند و چه اتفاقی میافتد.
روتینهای کوچک را حفظ کنید. غذا، خواب، قصه، بازی و ارتباط با آدمهای آشنا مهمتر از چیزی هستند که به نظر میرسند.
اجازه بازی و فعالیت خلاقانه بدهید. حتی وسط بحران، کودک حق دارد بازی کند.
مراقب گفتوگوهای بزرگسالان باشید. کودک وقتی تصور میکنید حواسش نیست هم ممکن است همهچیز را بشنود.
برای تنظیم اضطراب خودتان وقت بگذارید. شما منبع اصلی بسیاری از نشانههای امنیت برای کودک هستید.
تغییرات رفتاری کودک را ببینید. چسبندگی، کابوس، شبادراری، دلدرد، خشم یا افت تمرکز ممکن است زبان اضطراب کودک باشند.
چه زمانی بهتر است از روانشناس کودک کمک بگیریم؟
کمی اضطراب، وابستگی بیشتر، اختلال موقت خواب یا تغییر رفتار بعد از یک دوره ترسناک میتواند واکنش طبیعی کودک به شرایط غیرطبیعی باشد.
اما اگر علائم شدید باشند، برای مدت قابل توجه ادامه پیدا کنند یا زندگی روزمره کودک را مختل کنند، بهتر است با روانشناس کودک، روانپزشک کودک یا پزشک اطفال مشورت شود.
بهخصوص اگر کودک برای مدت طولانی کابوس شدید دارد، تقریباً هیچوقت از والد جدا نمیشود، از فعالیتهایی که قبلاً دوست داشته کنار کشیده، عملکرد مدرسهاش بهشدت افت کرده، دائماً در حالت ترس و گوشبهزنگی است یا رفتارهای بسیار متفاوتی نسبت به قبل نشان میدهد.
کودک قرار نیست برای «قوی شدن» با اضطرابش تنها گذاشته شود.
کمک گرفتن خودش بخشی از مراقبت است.
شاید مهمترین چیزی که کودک از این روزها به خاطر بسپارد، خبرها نباشد
سالها بعد شاید یادش نیاید کدام شبکه چه خبری اعلام کرد.
شاید نام سیاستمدارها، تاریخ حملهها یا ساعت خبر فوری را فراموش کند.
اما ممکن است چیز دیگری در بدن و حافظهاش باقی بماند:
اینکه وقتی ترسیده بود، کسی بغلش کرد یا نه.
اینکه وقتی سؤال پرسید، کسی جوابش را داد یا گفت «بچه نباید تو این چیزا دخالت کنه».
اینکه خانه پر از فریاد و خبر بود یا هنوز گوشهای برای بازی وجود داشت.
اینکه احساس کرد دنیا کاملاً از کنترل خارج شده یا فهمید حتی در یک شرایط سخت، آدمهایی هستند که مراقب او هستند.
ما نمیتوانیم به کودک قول بدهیم که در زندگی هیچ اتفاق ترسناکی نخواهد افتاد.
اما میتوانیم تجربه متفاوتی از مواجهه با ترس به او بدهیم:
«وقتی دنیا ترسناک میشود، من تنها نیستم.»
شاید همین جمله یکی از مهمترین پایههای تابآوری باشد.
یک حرف آخر با پدر و مادرها
در شرایط بحران لازم نیست تبدیل به روانشناس کودک شوید.
لازم نیست همیشه آرام باشید.
لازم نیست بهترین جمله ممکن را پیدا کنید.
و لازم نیست کاری کنید که فرزندتان هرگز نترسد.
کودک میتواند بترسد و در عین حال احساس امنیت داشته باشد.
میتواند بداند اتفاق بدی در دنیا افتاده و در عین حال بازی کند.
میتواند اشک مادرش را ببیند و در عین حال مطمئن باشد مادر هنوز بزرگسال مراقب اوست.
آنچه اهمیت دارد این است که در میان تمام بیثباتیهای بیرون، رابطه شما تا جای ممکن برای کودک قابل پیشبینی باقی بماند.
یک آغوش.
یک توضیح کوتاه.
یک وعدهای که واقعاً بتوانید به آن عمل کنید.
یک قصه قبل از خواب.
یک عروسک که از خانه همراهش آمده.
و یک جمله ساده:
«هر اتفاقی بیفته، قرار نیست تو تنهایی از پسش بربیای. ما با همیم.»
منابع علمی اصلی مقاله
این مطلب با استفاده از توصیهها و پژوهشهای منتشرشده توسط UNICEF، National Child Traumatic Stress Network، American Academy of Pediatrics و Center on the Developing Child دانشگاه Harvard تهیه شده است.

